چند حكايت از رساله ي دلگشا نوشته ی عبید زاکانی 1

ادّعاي خدايي
شخصي دعوي خدايي مي كرد. او را پيش خليفه بردند. او را گفت: «پارسال اين جا يكي دعوي پيغمبري مي كرد، او را بكشتند» گفت: «نيك كردند، كه من او را نفرستادم.»

باقي تو داني
«جحي» در كودكي چند روز مزدور(۱) خياطي بود. روزي استادش كاسه ي عسل به دكّان برد. خواست به كاري رود. جحي را گفت: در اين كاسه زهر است، زنهار تا نخوري كه هلاك شوي.» گفت: «مرا با آن چه كار است؟» چون استاد برفت، جحي وصله ي جامه اي به طرف داد و پاره اي(۲) فزوني بستد و با آن عسل تمام بخورد. استاد باز آمد، وصله طلبيد. جحي گفت: «مرا مزن تا راست گويم، حال آن كه من غافل شدم، طرار(۳) وصله ربود، ترسيدم كه تو بيايي و مرا بزني، گفتم زهر بخورم تا تو بازآيي من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود تمام بخوردم و هنوز زنده ام، باقي تو داني.»

درد چشم
شخصي با دوستي گفت: «مرا چشم درد مي كند، تدبير چه باشد؟»‌گفت: «مرا پارسال دندان درد مي كرد، بركندم.»



۱-مزد بر،شاگرد    ۲-پول ، پارچه ،باج     ۳-دزد،سارق

 


# محسن فرمودن : ()
دستت طلا مجير جان ... فقط اگه ميشه يه پاورقي هم واسه اين مطلبت بنويس من كه معني بعضي كلمه ها رو نفهميدم .!!!!

# مجير فرمودن : ()
چشم

# محمد علی فرمودن : ()
زندگی شاعران را می خواهم


نام :

ایمیل :

سایت/وبلاگ :
متن نظر :


[ لینک ثابت ] [ حكايت و داستان ]