دایه مهربان تر از مادر


دايه اي که مي کوشيد خود را مهربان تر از مادر نشان بدهد با تظاهر به محبت براي کودکي خردسال لالايي مي خواند ولي کودک که به خاطر مي آورد چه کتک هايي دور از چشم پدر و مادرش از دست همين دايه خورده و مي خورد، نه فقط با لالايي دايه خوابش نمي برد بلکه لالايي گفتن او برايش چندش آور هم بود. نيم ساعتي از لالايي خواندن دايه گذشته بود که کودک با صداي بلند و به گونه اي که پدر و مادرش هم بشنوند به دايه گفت؛ خب! لالايي بس است! حالا ديگر دهانت را ببند و گوشم را آزار نده، مي خواهم يک چرت بخوابم!

 

یکشنبه، ۶ بهمنماه ۱۳۸۷

نام :

ايميل :

سايت/وبلاگ :
متن نظر :


http://www.shifteshab.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/43

[ لينک ثابت ] [ روزمره ]